تبليغاتX
زیرسیگاری

زیرسیگاری

یادداشتهای 2 هادی

ترانه فراموش شده

 

با شروع شدن آهنگ  و شنیده شدن آوای گوش نواز ویولونها، ناخود آگاه به یاد موسیقی کلاسیک اروپایی می افتیم. نوشتن نت ها و ترکیب بندی سازهای بکارگرفته شده، بقدری استادانه انجام گرفته که هر دوستدار موسیقی، در همان ثانیه های اولین با کمی توجه به چیزی که میشوند، متوجه میشود که با یک کار کاملا متفاوت از آثار رایج موسیقی در دهه پنجاه روبروست، اما شاید به سختی بتواند باور کند که مشغول گوش فرادادن به یکی از درخشانترین این آثار است.

" تو هم با من نبودی یار

مثل من با من

و حتی مثل تن با من!"

صدای بغض آلود فرهاد در بیان اولین واژگان ترانه، خبر از یک اثر تراژیک میدهد.

"تو هم با من نبودی،

آنکه میپنداشتم

باید هوا باشد!"

شروع اثر بقدری کوبنده است که مخاطب را در یک فضای معلق نگه میدارد،

" و یا حتی

          گمان میکردم این تو

                   باید از خیل خبرچینان جدا باشد"

چیدمان المانهای فضاسازی، توسط شهیار قنبری در سرودن این ترانه بقدری با وسواس انجام گرفته که در همین ابتدای کار مخاطب را در یک فضای کاملا مشکوک قرار میدهد. شاید جفای بزرگی باشد در حق این اثر اگر بگوییم که این فضا، همان فضای مشکوک آشنا و ملموس است برای آنانکه که جو سیاسی سالهای قبل از انقلاب را، تجربه کرده اند.  جفا است اگر با هر محکی، جز محک هنر این اثر را بسنجیم.

  خواننده با جسارت تمام خبر از تفرقه میدهد، شاید اگر خط نهم شعر را حذف کنیم، شباهت بسیاری بتوانیم پیدا کنیم با تصنیفها و سرودهای احزاب سیاسی دهه پنجاه، اما فرهاد "تو" ی مخاطب هنر را هم جزو تمام خبرچینان قرار میدهد و شنونده از اینکه آماج سرزنشهای خواننده قرار میگیرد، غافگیر میشود.

"تو هم با من نبودی!

تو هم از ما نبودی!

آنکه ذات درد را،

                   باید صدا باشد!

و یا با من چنان همسفره ی شب

باید از جنس من و عشق و خدا باشد

تو هم مومن نبودی،

                   برگلیم ما

و حتی

                   در حریم ما"

شاید میپندارید که من بیخود شده از خویش، در برابر اسمهایی که در پشت این اثر قرار گرفته اند، کوششی بی نتیجه یا مبالغه ای نه در حد اثر، میکنم تا شاید موفق شوم به اثبات شاهکار بودن این ترانه که خود آن را دیوانه وار دوست دارم. اما کافیست فارغ از هر گونه دلبستگی یا بی تفاوتی خاص،  نگاهی به این تابلوی نقاشی آهنگین  بیندازید .

فرهاد شاید یگانه مرد قابل اعتماد اجرای این چنین اثری بوده است. گویی که اجرای فرهاد، بدون یاد آوری صورت مظلوم او امکان پذیر نیست. گویی که فرهاد خود شعر را سروده و خوانده است.

 فرهاد را در این اثر همچون دیگر آثارش دوست دارم. همچون فرهادی که نه در پی آن آرمان گرایی پوشالی ایست که خوانندگان هم دوره او داشتند و نه داعیه آوازخوانی حق و حقیقت را دارد چنانکه دلچسب روشنفکرمابان روزگار او بود.

فرهاد در این اثر سرتا پا اعتراض است و بس.

انسجام تکرارناشدنی  شعر،آواز و صدای سازها به همراه نتهای اسفندیار منفرزاده در آخرین قسمتهای  "آوار " که بی شک تبلور فرزانگی در موسیقی است ، رهاوردی جز غصه به همراه ندارد.

" ساده دل بودم

          که میپنداشتم

          دستان نا اهل تو باید،

          مثل هر عاشق  رها باشد

تو هم با من نبودی

          یار

                   ای آوار

                             ای سیل مصیبت بار!"

هادی انصاری

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:45  توسط   | 

نگرشي متفاوت به معلم : ديوهايي كه هنوز دست از سرمان برنمي‌دارند

 

 

 سعي دارم در اين وبلاگ كمتر به موضوعات روز بپردازم اما بعضي اوقات مسايل روزمره آنقدر مهم مي‌شوند كه چاره‌اي جز پرداختن به آن‌ها نيست.

 

12 ارديبهشت را به هر دليلي روز معلم ناميده‌اند كه خاطرم هست در دوران ابتدايي براي اينكه روز معلم براي آن معلم لعنتي‌مان كادويي بخريم با بچه‌هاي ديگر به رقابت مي‌پرداختيم؛ و چه عبث!

 

حالا كه به آن روزها فكر مي‌كنم تصور آن معلمان غیرعادی و نامتعادل دهه 60 يا تازه درآمده از دهه 60 تنم را مي‌لرزاند؛ آدم‌هاي بي‌مسئوليتي كه با كوچك‌ترين بهانه‌اي بچه‌ها را به باد كتك مي‌گرفتند و معلوم نيست چه نهادي اين حق را به آن‌ها مي‌‌داد؛ از قوانين آن سال‌ها بي‌اطلاعم و نمي‌دانم كه كتك زدن مانع قانوني داشت يا نه؟؟ ( كه با توجه به فضاي دهه 60 و اوايل دهه 70 بعيد نيست اين كار مجاز بوده باشد.)

 

مدرسه‌اي كه من دوران ابتدايي و راهنمايي را در آن گذراندم در حاشيه تهران بود و به جز چند محله بقيه محلات اين منطقه از سطح فرهنگي بالايي برخوردار نبودند و قوانين "حاشيه‌نشين‌ها" در آنجا حاكم بود و بچه‌ها هم طبعا از چنين فضايي به مدرسه مي‌آمدند اما معلمان به جاي اينكه راه و چاه را به آن‌ها نشان دهند بدون در نظر گرفتن شرايطي كه اين‌ها در آن رشد كرده‌اند چپ و راست آن‌ها را با خط‌‌كش و سيلي تنبيه مي‌كردند و انتظار داشتند كه آن‌ها كه در فقر مطلق مالي و فرهنگي رشد كرده‌اند "بچه‌هاي خوبي" باشند.

 

من هم در آن روزها از اين موهبت بي‌نصيب نماندم و با اينكه شاگرد نسبتا درس‌خواني بودم و زياد هم شر نبودم اما چوب اين معلمان مشکل دار به من هم اصابت كرد، تازه اين در شرايطي بود كه در دوران ابتدایی در مدرسه‌‌‌‌‌‌ای درس می‌خواندم که مادرم همان جا معلم بود و به قولی بقیه معلم‌ها هوایم را داشتند، حتی حالا که دوران اعترافات است اعتراف می‌کنم که از ترس یکی دو باری خود را خیس کردم!

 

یادم هست معلم کلاس چهارم در مدرسه تنها کسی بود که تنبیه بدنی نمی‌کرد و به همین خاطر بی‌اراده در رویاهای کودکی عاشق او شده بودم و زمانی که فهمیدم ازدواج کرده و دو دختر دارد عاشق دخترانش شدم که آن زمان مهدکودکی بودند! بعضی اوقات که او کلاس بود دو تا از بچه‌مثبت‌ها را می‌فرستاد دنبال دخترانش و حسرت اینکه برای یک بار هم که شده مرا به دنبال آن‌ها بفرستد برای همیشه در دلم ماند! ( اسم این معلم را به خاطر تاثیر نیکش بر من اینجا می‌آورم: خانم "مهبد" معلم کلاس چهارم سال تحصیلی 70 ـ 71 دبستان رجایی منطقه 5)

 

اوضاع در دوران راهنمایی بدتر شد و به تبع اینکه بچه‌ها شرتر شدند رفتار معلم‌ها هم خشن‌تر شد چون دیگر معلمان خانم نبودند و فضا یکسره مردانه و حتی "نظامی" بود. من در دوران راهنمایی شاگرد دوم کل مدرسه بودم و قاعدتا باید از شر کابل و شلنگ راحت، اما مدیر مدرسه که آدم بسیار کریهی بود چند بار شخصا با شلنگ به دست و سر و صورت من زد؛ تصور کنید شخصیت اجتماعی یک مدیر مدرسه چقدر پایین بود که شلنگ به دست به جان بچه‌های 12 و 13 ساله می‌افتاد.

 

دیگری معلمی بود که برای خط کش چوبی اش اسم گذاشته بود و آن را چوب مقدس می‌خواند!( آه که این مثل "چوب معلم گله...." چه مثل مضحکی است.)

 

خدا می‌داند که آن‌ها از این کار لذت می‌بردند یا نه؟ اما به نظرم خیلی از آن‌ها خود را خالی می‌کردند....ای خدا تصورش هم وحشتناک است که فرزند من بازیچه عقده‌های روانی فرد دیگری شود ولی ما شدیم...

 

دبیرستان که به مدرسه نمونه آمدم و بچه‌های دیگر را که اکثرا از مدارس نمونه بودند دیدم متوجه شدم آن‌ها تنبیه به آن معنا را تجربه نکرده‌اند و همین موردی بود که باعث احساس حقارتی عجیب درمن در مقابل آن‌ها می‌شد؛ احساسی که بعدها خیلی کار دستم داد.

 

چند سال پیش که با خواهرم ریاضی کار می‌کردم سر یک مسئله که متوجه نمی‌شد سیلی‌ای به گوش او زدم که تا ابد خودم را نمی‌بخشم اما حالا که فکر می‌کنم می‌بینم تاثيري كه اين ديوهاي نامتعادل و از همه جامانده و رانده که به معلمی پناه آورده بودند بر روح و روانم گذاشتند پاک‌ناشدنی است.

 

این مطلب اگر کمی شخصی شد به خاطر این بود که بسیاری از ما تجربه‌های کم و بیش  مشابهی را از سر گذرانده‌ایم.

 

موجود قدرناشناسی نیستم اما الان که به معلم‌‌هایم فکر می‌کنم هیچ حس خوبی در من نمی‌انگیزند، هیچ، بلکه نفرتم را تحریک می‌کنند.

 

هادی احمدی

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 22:0  توسط   | 

شگفتی های یک رمان: "رازهای سرزمین من"

"« این گرگ نیست! گرگ نیست! تا حال گرگی ندیدم که برقصد. تو دیدی؟»

مترجم گفت:« نه، ندیدم.» و مات و مبهوت حرکات گرگ ماند.

ولی گرگ به گاز و حرکت ناچیز کامیون عادت کرد."

 

نوشتن از رمانی که رابطه به شدت احساسی با آن دارم و میخواهم در معرفی و نقد آن وارد مسایل محتوایی نشوم برایم کار آسانی نیست.

 

"رازهای سرزمین من" نوشته رضا براهنی رمانی است کم خوانده شده و قدرنادیده در ادبیات معاصر ایران که از حیث درخشان بودن نوع روایت، بی بدیل و یکه است اما بسیاری از دوستان فرمالیست و "هنری" به واسطه نوع نگاه سیاسی جاری در آن همواره نادیده گرفته اندش.

 

این رمان را در سال 81 به توصیه دوستی (که هر کجا هست سلامت باشد) به همراه دو رمان دیگر یعنی "سالهای ابری" و " مدار صفر درجه" خواندم که این دوستمان معتقد بود که برای جامعه شناسی ایران قبل از انقلاب باید این سه رمان را خواند که حرف کاملا درستی هم میزد. از این سه "سالهای ابری" علی اشرف درویشیان ضعیف بود و یادم است که آخر از همه خواندم و امتحانات پایان ترم تیرماه 82 ام را بر باد داد، بیهوده!

 

 گرمای جنوب همچون دیگر آثار احمد محمود در "مدار صفر درجه " جاری بود و از خواندن آن حظ بسیار بردم اما کماکان "همسایه ها" ی  او ( البته نسخه بدون سانسور آن!)عنوان بهترین رمان اجتماعی معاصر ایران را حفظ خواهد کرد.

 

اما تجربه خواندن "رازهای سرزمین من" بی شک شگفت انگیز بود و سرمای تبریز داستان که ماجرا از آنجا آغاز و به تهران میرسد و دوباره به کندوان در همان حوالی برمیگردد در لابلای استخوانهایم رسوخ کرد و هنوز هم همراهم است.( پس از پایان خواندن کتاب که بی وقفه و سه روزه تمامش کردم٬ لرز کردم.)

 

فرم روایی کتاب در اکثر فصلها به صورت قول اشخاص درگیر در ماجرا مثل هوشنگ ، ماهی ، بیلتمور ، مترجم سابق و .... است و در دو جا به صورت سوم شخص روایت میشود، دو فرم عجیب دیگر هم در قالب گزارش اطلاعاتی و پرونده بازجویی "الی" در کتاب آمده و در عین همه اینها یکدستی نثر کاملا عالی حفظ شده است. نظرات ضد و نقیض این افراد در کنار هم کل منسجمی را تشکیل میدهند و خواننده در پایان کتاب لذتی غم انگیز از فهم تمام ماجراها و رسم کردن و یافتن خطوط نامرئی ارتباطات تنیده در کتاب احساس میکند.

 

در واقع فرم کتاب به این صورت است که با مرکزیت یک "گرگ" ابتدا دایره ای رسم میشود ( منظورم فرم دایره ای نیست، صبر کنید!) سپس دایره بعدی که در واقع فصل بعدی کتاب است بر دور دایره اول کشیده میشود و ضمن این که اطلاعات اولی را در خود دارد اطلاعات تکمیلی و نه تکراری٬ راجع به دایره قبل میدهد. جالب این است که هر کدام از این دایره ها به خودی خود کاملند ولی پوشش دهنده و همچنین تحت پوشش قرار گیرنده ی دایره بعدی هستند! تا دایره آخر رسم و همه ماجراها را درمی یابیم.

 

میدانم تلاشم برای توضیح دادن روایت فرمیک کتاب ناکام است که نوع روایت آن را باید با درک و شهود "حس" کرد.

 

جالب است که اکبر رادی ( که پیمانه عمرش برای نوشتن هنوز جا داشت) درباره این رمان با بیانی پرشور مینویسد:« این رمانی است که نه با معیارهای به ثبت رسیده و تعریفهای قالبی، که تنها به قوه غریزه و اشراق میتوان به عمق رازهای آن دست یافت. اثری با آب و گل برخی از فرازجوترین رمانهای آمریکای لاتین، با لغزشها و زائده های نمایان و بی تردید جذاب، هراس انگیز، بزرگ، که خون صاف و زنده ای در رمان جوان اما آهسته و با تانی ایران گشوده است.»

و در جای دیگر در پایان توصیف دلایل موفقیت این رمان میگوید: «نویسنده ای که تناسب زمان و ریتم را نداند، حتی اگر کلام در دست او موم باشد، زمان معاصر خود را کشف نکرده است و نویسنده ای که از لطف طنز محروم بوده باشد انسان های او موجودات ملال آوری هستند که در زیباترین حالات درک ناقصی از زیبایی دارند؛ و طنز و ریتم و فانتزی،رضا، به زیرکانه ترین اسلوب در رمان تو جاری است. میدانی؟.......رضا، براهنی! ملعون! ای غول دل انگیز! آیا میدانی چه کرده ای؟!»

 

رمان البته در ابتدای جلد دوم پرگو میشود و افت میکند اما دوباره با قدرت بیشتری ادامه میدهد و به پایانی شگرف میرسد.

 

نویسنده گرچه دارای جهت گیری سیاسی و اجتماعی مشخص است اما صحبتهای دیگران را هم به نوعی در خط داستانی گنجانده است تا رمان خودمحور یا به قول باختین " تک صدایی" نشود٬ گرچه کتاب نمیتواند ادعای "چندصدایی" هم داشته باشد.

مثلا این قسمت که مترجم سابق ساکن آمریکا به کسی که پیگیرزندگی  شخصی است که این مترجم قبلا با او در ارتباط بوده با نامه جواب میدهد:« ....نشستن تو آن وطن لعنتی، و هی عمله بنا دیدن، هی مف بچه دهاتی دیدن، هی کور و کچل دیدن، هی تاجر ...خل دیدن، هی شعر حافظ و خیام از بر کردن، هی "ناچره  لر" رفتن، سر چهارراه "شهناز" پیشاب شمس نوشیدن و دل و جگر و قلوه خوردن، و با این و آن با خوشرویی سلام و علیک کردن، یا متلک بارشان کردن و چشم و هم چشمی داشتن سر اینکه فلانی معنای ته دیگ را به عربی یا فرانسه یا انگلیسی بلد است یا نه، و شب کلید انداختن توی جا کلیدی در و تو رفتن، و خوابیدن بغل زنی که بوی شاش و گه هفت تا بچه مف به دهن میدهد. خوب حالیتان شد، آقای ریشه دار! مف ریشه شماست!»

 

جدای از محتوایی که  این سطرها بیان میکنند به نثر فوق العاده  آن دقت کنید، نویسنده میخواهد روزمرگی را بیان کند پس کلمات را پشت هم جوری میچیند که تکرار آن ها کاملا روزمرگی را القا میکند و در عین حال شما را کنجکاو پایان جمله میکند، درست مثل روزمرگی که کنجکاویم بدانیم کی تمام میشود!!

 

از حیث مفاهیم محتوایی و اجتماعی و سیاسی هم این رمان آن قدر قوی است که همه را به اظهارنظر وا میدارد، فقط به این نمونه از جامعه شناسی نهفته در بطن داستان و کاملا جا افتاده در متن دقت کنید: " سرگرد اعتقادات عجیبی درباره ارامنه داشت که معلوم نبود از کجا سرچشمه میگرفت. جدا معتقد بود که هر دختر ارمنی ، ته دلش یک شوهر آمریکایی میخواهد. میگفت که فشار روی این قبیل اقلیت ها در جامعه ایران آنقدر زیاد است که آنها یک حالت گریز از مرکز پیدا میکنند. دخترک اگر سواد داشته باشد، منشی خارجیها میشود و اگر بی سواد باشد، کلفتشان.............دیویس بکارت دختر را همان شب گرفته بود و بعد ده شبانه روز تمام، با دخترک عشق بازی کرده بود، بدون آنکه از ازدواج خبری باشد.»

 

فصل اول کتاب با نام " کینه ازلی " شعر خالص است و فصلهای بعدی شاعرانگی آن را ندارند، چرا؟! این شاعرانگی در کل فصلهای بعدی کتاب پراکنده میشود تا به چشم نیاید و ناگهان در دو سه فصل آخر انرژی عظیمی آزاد میکند که زمین و زمان و خواننده را با هم کن فیکون میکند.

 

توصیف براهنی از زندان انفرادی در این کتاب که هفت هشت صفحه به درازا میکشد قطعا بهترین توصیفی است که تا کنون در ادبیات داستانی و مستند ایرانی انجام شده است ٬ چه میدانم شاید هم بهتر از توصیفهای داسایوفسکی از زندان!

 

عصمت دریده شده ایرانی ( شاید لازم بود دریده شود) فقط در "دندیل" غلامحسین ساعدی با این قدرت آمده است٬ با شباهتی که انفعال مردمان در هر دو روایت دارد اما اینجا اسطوره ای به نام "گرگ" به یاری مردم بینوا می آید اما در " دندیل" از این خبرها نیست : عصمت دریده میشود و بیگانه میرود.

 

زنان هم که در آثار براهنی جای خاص دارند و رویکردهای عمیق فمینیستی او را میتوان در کتاب تحلیلی جالبش " تاریخ مذکر"هم دید اما اینجا فصل " قول ماهی" رویکرد زنانه مدرن و به قول سینماییها " فم فتال"ی از زن عرضه میکند: زنی که خود میداند چه خیانت عظیمی کرده است، زندگی جدیدی را انتخاب کرده که مدرن است (رویکرد فمینیستی براهنی)، زمان حال را پذیرفته اما گذشته چون نیشتری به زخم او میزند و آخر هم آن را میترکاند؛ شکل روایی جریان سیال ذهن هم به این قضایا کمک زیادی کرده و این فصل به نظرم درخشانترین قسمت رمان است.

 

این رمان دوجلدی گویا در سالهای 68 تا 71 چند باری چاپ شد و پس از آن ممنوع الچاپ؛ جایی میخواندم فارابی یا صدا و سیما امتیاز این رمان را از ناشر ونویسنده خریده اند٬ فکر میکنید برای ساختن فیلم یا سریال از روی آن؟ نه! برای اینکه کسی نتواند سراغ این رمان برای ساختن فیلم یا سریال برود!! این موضوع نشان دهنده قدرت تصویری این رمان است که شاید فقط رمانهای "احمد محمود" از حیث سینمایی بودن به پای آن برسد.

 

دوستان فرمالیست آن را نادیده گرفتند یا کوبیدند بدون آنکه از تکنیک درخشان و نثر زیبای آن یادی کنند چرا که کتاب جهت گیری سیاسی داشت! اما با این حال در یک تحلیل ساختاری و فرمالیستی هم کتاب کاملا سربلند بیرون می آید.

 

این نوشته صرفا در حد یک معرفی بود و نقد فرمیک و محتوایی این اثر زمان و فضایی بهتر و بیشتر میطلبد.

 

هادی احمدی

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 2:2  توسط   | 

خلیج نه همیشه فارس، نه همیشه عرب

حدودا یک سال پیش بود که اس ام اس هایی اومد در مورد اینکه باید اعتراض خودمونو نسبت به اقدام نشنال جاگرافی که، در آخرین نسخه نقشه جفرافیایی خاور میانه اسم خلیج فارس رو به  خلیج عرب تغییر داده بود، نشون بدیم. این پیامها بصورت ایمیل هم به دستمون می رسید که لینکی برای ثبت اعتراض خودمون در سایت petitiononline (که همانطورکه از اسمش پیداست، یک سایت غیر رسمی فقط واسه اعتراض به هر مسئله ای) توی اون درج شده بود. اون قضیه به فراموشی سپرده شد تا حدود یک ماه پیش که مجددا همین پیامها بصورت گسترده تری مجددا به دستمون رسید اما اینبار واسه اعتراض به نقشه google earth. اینبار پیامها خیلی پرهیجانتر رد و بدل میشد و کسانی که این پیامها رو به دیگران میفرستادند حرفه ای تر شده بودند و  سعی میکردند تا جایی که امکان داره حس میهن پرستی پیام رو  سنگین تر کنند. شعر معروف فردوسی - زشیر شتر خوردن و سوسمار، عرب را به جایی رسیدست کار،... - هم برای کامل کردن حس  ناسیونالیستی قضیه بهش اضافه شده بود و آخرش هم نوشته شده بود که "ما برای تغییر نام خلیج عربی به خلیج فارس به یک میلیون رای نیاز داریم. ... تو هم مثل هر ایرانی غیرتمند! دیگه برو به این لینک و اعتراض خودتو نشون بده!!! خلاصه که وقتی من یکی از این ایمیل ها رو خوندم اولین چیزی که واسم سوال شد عدد یک میلیون بود که نمیدونم کدوم مرجع رسمی اعلام کرده بود که اگه این تعداد رای توی سایت ثبت بشه اسم خلیج فارس برمیگرده. و از اون مهمتر اینکه تا همین چند روز پیش که من مجددا یکی از این ایمیلهارو دریافت کردم، عدد 1 میلیون هنوز ثابت بود! نمیدونم چه حکمتی بود که این 1 میلیون رای طلسم شده بود و نمی شد اسم خلیج فارس رو برگردوند. من هم از روی کنجکاوی رفتم توی سایت تا ببینم چه اتفاقی داره می افته. دیدم این سایت خیلی غیررسمی تر از این حرفاسات که بخواد اسم یه منطقه جغرافیایی رو تغییر بده اونم با امضای اشخاصی که غیر از یک اسم هیچ مشخصات دیگه ای ازشون درج نشده بود.

 اما چیزی که بعد از اون فکرمو مشغول کرد این بود که واقعا چه کسایی این ایمیل هارو درست میکنن و احساسات مردم رو واسه انجام دادن یک کار کاملا عبث! تحریک میکنن؟ این هیجانها ، جایی واسه تخلیه شدن، بهتر از یک سایت اینترنتی ندارند؟اصلا کی گفته که آدم با رفتن به سایت اینترنتی میشه ایرانی غیرتمند؟ اشکال کار کجاست؟ اشکال از کساییکه این پیامهارو میفرستند، یا اشکال از ماهاست که خیلی زود جوگیر میشیم و فکر میکنیم با یک تیک زدن و نوشتن یک اسم داریم کن فیکون میکنیم و امروز فرداست که دنیا صدای اعتراض ما رو بشنوه و ما هم میشیم آزادی خواه و میهن پرست؟!! یا اشکال از این اینترنت لعنتیه که شده مکان امنی واسه خودارضایی روانی هم نسل های ما؟!!! هر چی فکر میکنم نمیفهمم اگه قراره اعتراضی سراسری بشه، موضوعی مهمتر و حیاتی تر از تغییر اسم خلیج فارس وجود نداره. اصلا اگر هم  قراره نسبت به همین قضیه اعتراضی صورت بگیره، راه موثرتری به ذهن هیچ کدوم از این ایرانیهای غیرتمند نمیرسه؟ اگر دوباره گوگل توی نقشش اسم خلیج فارس رو -با فونت درشت- چاپ کنه ما ها احساس غرور میکنیم؟شاید من هنوز به عمق موضوع پی نبردم... شاید اگه دوباره این خلیج نه همیشه فارس نه همیشه عرب، دوباره همیشه فارس بشه، با خیال راحت تری برم دنبال مشکلات اقتصادی و مسکن و وام ازدواج و هزار مشکل دیگه.... یا شاید من یک ایرانی غیرتمند نیستم.!

 

هادی انصاری

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 2:7  توسط   | 

در جست و جوی زبان از دست رفته!

فعلا به دنبال پیدا کردن یک زبان مناسب برای مطالب این وبلاگ هستم٬ چون نوشتن مطلب با زبان رسمی در این حجم و هجوم انبوه مطالب و اخبار رسمی برای هر مخاطبی کسل کننده است.

از طرفی نوشتن به زبان محاوره ای و به قولی زبان خاطره تعریف کردن هم توی انواع وبلاگ ها اشباع شده و اون هم برای خواننده آزار دهنده شده.

توی همین مطلب هم این بلاتکلیفی من موج میزنه!

تا ببینیم تو این مدت چی میشه٬ فعلا به آزمون و خطامون ادامه میدیم!!

هادی احمدی

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:14  توسط   |