"« این گرگ نیست! گرگ نیست! تا حال گرگی ندیدم که برقصد. تو دیدی؟»
مترجم گفت:« نه، ندیدم.» و مات و مبهوت حرکات گرگ ماند.
ولی گرگ به گاز و حرکت ناچیز کامیون عادت کرد."
نوشتن از رمانی که رابطه به شدت احساسی با آن دارم و میخواهم در معرفی و نقد آن وارد مسایل محتوایی نشوم برایم کار آسانی نیست.
"رازهای سرزمین من" نوشته رضا براهنی رمانی است کم خوانده شده و قدرنادیده در ادبیات معاصر ایران که از حیث درخشان بودن نوع روایت، بی بدیل و یکه است اما بسیاری از دوستان فرمالیست و "هنری" به واسطه نوع نگاه سیاسی جاری در آن همواره نادیده گرفته اندش.
این رمان را در سال 81 به توصیه دوستی (که هر کجا هست سلامت باشد) به همراه دو رمان دیگر یعنی "سالهای ابری" و " مدار صفر درجه" خواندم که این دوستمان معتقد بود که برای جامعه شناسی ایران قبل از انقلاب باید این سه رمان را خواند که حرف کاملا درستی هم میزد. از این سه "سالهای ابری" علی اشرف درویشیان ضعیف بود و یادم است که آخر از همه خواندم و امتحانات پایان ترم تیرماه 82 ام را بر باد داد، بیهوده!
گرمای جنوب همچون دیگر آثار احمد محمود در "مدار صفر درجه " جاری بود و از خواندن آن حظ بسیار بردم اما کماکان "همسایه ها" ی او ( البته نسخه بدون سانسور آن!)عنوان بهترین رمان اجتماعی معاصر ایران را حفظ خواهد کرد.
اما تجربه خواندن "رازهای سرزمین من" بی شک شگفت انگیز بود و سرمای تبریز داستان که ماجرا از آنجا آغاز و به تهران میرسد و دوباره به کندوان در همان حوالی برمیگردد در لابلای استخوانهایم رسوخ کرد و هنوز هم همراهم است.( پس از پایان خواندن کتاب که بی وقفه و سه روزه تمامش کردم٬ لرز کردم.)
فرم روایی کتاب در اکثر فصلها به صورت قول اشخاص درگیر در ماجرا مثل هوشنگ ، ماهی ، بیلتمور ، مترجم سابق و .... است و در دو جا به صورت سوم شخص روایت میشود، دو فرم عجیب دیگر هم در قالب گزارش اطلاعاتی و پرونده بازجویی "الی" در کتاب آمده و در عین همه اینها یکدستی نثر کاملا عالی حفظ شده است. نظرات ضد و نقیض این افراد در کنار هم کل منسجمی را تشکیل میدهند و خواننده در پایان کتاب لذتی غم انگیز از فهم تمام ماجراها و رسم کردن و یافتن خطوط نامرئی ارتباطات تنیده در کتاب احساس میکند.
در واقع فرم کتاب به این صورت است که با مرکزیت یک "گرگ" ابتدا دایره ای رسم میشود ( منظورم فرم دایره ای نیست، صبر کنید!) سپس دایره بعدی که در واقع فصل بعدی کتاب است بر دور دایره اول کشیده میشود و ضمن این که اطلاعات اولی را در خود دارد اطلاعات تکمیلی و نه تکراری٬ راجع به دایره قبل میدهد. جالب این است که هر کدام از این دایره ها به خودی خود کاملند ولی پوشش دهنده و همچنین تحت پوشش قرار گیرنده ی دایره بعدی هستند! تا دایره آخر رسم و همه ماجراها را درمی یابیم.
میدانم تلاشم برای توضیح دادن روایت فرمیک کتاب ناکام است که نوع روایت آن را باید با درک و شهود "حس" کرد.
جالب است که اکبر رادی ( که پیمانه عمرش برای نوشتن هنوز جا داشت) درباره این رمان با بیانی پرشور مینویسد:« این رمانی است که نه با معیارهای به ثبت رسیده و تعریفهای قالبی، که تنها به قوه غریزه و اشراق میتوان به عمق رازهای آن دست یافت. اثری با آب و گل برخی از فرازجوترین رمانهای آمریکای لاتین، با لغزشها و زائده های نمایان و بی تردید جذاب، هراس انگیز، بزرگ، که خون صاف و زنده ای در رمان جوان اما آهسته و با تانی ایران گشوده است.»
و در جای دیگر در پایان توصیف دلایل موفقیت این رمان میگوید: «نویسنده ای که تناسب زمان و ریتم را نداند، حتی اگر کلام در دست او موم باشد، زمان معاصر خود را کشف نکرده است و نویسنده ای که از لطف طنز محروم بوده باشد انسان های او موجودات ملال آوری هستند که در زیباترین حالات درک ناقصی از زیبایی دارند؛ و طنز و ریتم و فانتزی،رضا، به زیرکانه ترین اسلوب در رمان تو جاری است. میدانی؟.......رضا، براهنی! ملعون! ای غول دل انگیز! آیا میدانی چه کرده ای؟!»
رمان البته در ابتدای جلد دوم پرگو میشود و افت میکند اما دوباره با قدرت بیشتری ادامه میدهد و به پایانی شگرف میرسد.
نویسنده گرچه دارای جهت گیری سیاسی و اجتماعی مشخص است اما صحبتهای دیگران را هم به نوعی در خط داستانی گنجانده است تا رمان خودمحور یا به قول باختین " تک صدایی" نشود٬ گرچه کتاب نمیتواند ادعای "چندصدایی" هم داشته باشد.
مثلا این قسمت که مترجم سابق ساکن آمریکا به کسی که پیگیرزندگی شخصی است که این مترجم قبلا با او در ارتباط بوده با نامه جواب میدهد:« ....نشستن تو آن وطن لعنتی، و هی عمله بنا دیدن، هی مف بچه دهاتی دیدن، هی کور و کچل دیدن، هی تاجر ...خل دیدن، هی شعر حافظ و خیام از بر کردن، هی "ناچره لر" رفتن، سر چهارراه "شهناز" پیشاب شمس نوشیدن و دل و جگر و قلوه خوردن، و با این و آن با خوشرویی سلام و علیک کردن، یا متلک بارشان کردن و چشم و هم چشمی داشتن سر اینکه فلانی معنای ته دیگ را به عربی یا فرانسه یا انگلیسی بلد است یا نه، و شب کلید انداختن توی جا کلیدی در و تو رفتن، و خوابیدن بغل زنی که بوی شاش و گه هفت تا بچه مف به دهن میدهد. خوب حالیتان شد، آقای ریشه دار! مف ریشه شماست!»
جدای از محتوایی که این سطرها بیان میکنند به نثر فوق العاده آن دقت کنید، نویسنده میخواهد روزمرگی را بیان کند پس کلمات را پشت هم جوری میچیند که تکرار آن ها کاملا روزمرگی را القا میکند و در عین حال شما را کنجکاو پایان جمله میکند، درست مثل روزمرگی که کنجکاویم بدانیم کی تمام میشود!!
از حیث مفاهیم محتوایی و اجتماعی و سیاسی هم این رمان آن قدر قوی است که همه را به اظهارنظر وا میدارد، فقط به این نمونه از جامعه شناسی نهفته در بطن داستان و کاملا جا افتاده در متن دقت کنید: " سرگرد اعتقادات عجیبی درباره ارامنه داشت که معلوم نبود از کجا سرچشمه میگرفت. جدا معتقد بود که هر دختر ارمنی ، ته دلش یک شوهر آمریکایی میخواهد. میگفت که فشار روی این قبیل اقلیت ها در جامعه ایران آنقدر زیاد است که آنها یک حالت گریز از مرکز پیدا میکنند. دخترک اگر سواد داشته باشد، منشی خارجیها میشود و اگر بی سواد باشد، کلفتشان.............دیویس بکارت دختر را همان شب گرفته بود و بعد ده شبانه روز تمام، با دخترک عشق بازی کرده بود، بدون آنکه از ازدواج خبری باشد.»
فصل اول کتاب با نام " کینه ازلی " شعر خالص است و فصلهای بعدی شاعرانگی آن را ندارند، چرا؟! این شاعرانگی در کل فصلهای بعدی کتاب پراکنده میشود تا به چشم نیاید و ناگهان در دو سه فصل آخر انرژی عظیمی آزاد میکند که زمین و زمان و خواننده را با هم کن فیکون میکند.
توصیف براهنی از زندان انفرادی در این کتاب که هفت هشت صفحه به درازا میکشد قطعا بهترین توصیفی است که تا کنون در ادبیات داستانی و مستند ایرانی انجام شده است ٬ چه میدانم شاید هم بهتر از توصیفهای داسایوفسکی از زندان!
عصمت دریده شده ایرانی ( شاید لازم بود دریده شود) فقط در "دندیل" غلامحسین ساعدی با این قدرت آمده است٬ با شباهتی که انفعال مردمان در هر دو روایت دارد اما اینجا اسطوره ای به نام "گرگ" به یاری مردم بینوا می آید اما در " دندیل" از این خبرها نیست : عصمت دریده میشود و بیگانه میرود.
زنان هم که در آثار براهنی جای خاص دارند و رویکردهای عمیق فمینیستی او را میتوان در کتاب تحلیلی جالبش " تاریخ مذکر"هم دید اما اینجا فصل " قول ماهی" رویکرد زنانه مدرن و به قول سینماییها " فم فتال"ی از زن عرضه میکند: زنی که خود میداند چه خیانت عظیمی کرده است، زندگی جدیدی را انتخاب کرده که مدرن است (رویکرد فمینیستی براهنی)، زمان حال را پذیرفته اما گذشته چون نیشتری به زخم او میزند و آخر هم آن را میترکاند؛ شکل روایی جریان سیال ذهن هم به این قضایا کمک زیادی کرده و این فصل به نظرم درخشانترین قسمت رمان است.
این رمان دوجلدی گویا در سالهای 68 تا 71 چند باری چاپ شد و پس از آن ممنوع الچاپ؛ جایی میخواندم فارابی یا صدا و سیما امتیاز این رمان را از ناشر ونویسنده خریده اند٬ فکر میکنید برای ساختن فیلم یا سریال از روی آن؟ نه! برای اینکه کسی نتواند سراغ این رمان برای ساختن فیلم یا سریال برود!! این موضوع نشان دهنده قدرت تصویری این رمان است که شاید فقط رمانهای "احمد محمود" از حیث سینمایی بودن به پای آن برسد.
دوستان فرمالیست آن را نادیده گرفتند یا کوبیدند بدون آنکه از تکنیک درخشان و نثر زیبای آن یادی کنند چرا که کتاب جهت گیری سیاسی داشت! اما با این حال در یک تحلیل ساختاری و فرمالیستی هم کتاب کاملا سربلند بیرون می آید.
این نوشته صرفا در حد یک معرفی بود و نقد فرمیک و محتوایی این اثر زمان و فضایی بهتر و بیشتر میطلبد.