تبليغاتX
زیرسیگاری

زیرسیگاری

یادداشتهای 2 هادی

در ستایش یک رمان: خانه‌ی ادریسی‌ها

 

" ...رکسانا نشست، نفسی کشید:« تغییر جهان با قواعد نیست، استثناء، جهش ایجاد می‌کند.»..."

 

دادن نمره قبولی به هر درامی توجه به سه عنصر اساسی را می‌طلبد: 1. رابطه و چالش انسان با خودش. ("تهوع" سارتر با تمرکز کامل بر یک شخص خاص این نوع رابطه را به کمال می‌رساند) 2. رابطه و چالش انسان با خانواده، نزدیکان و آشنایان ( "رومئو و ژولیت" شکسپیر نمونه کلاسیک‌شده‌ای در این باره است.) 3. رابطه و چالش انسان با جامعه ( در این زمینه مثال‌ها بی‌شمارند.) و اگر درامی هنری هر سه‌ی این‌‌ها را با هم در دل خود جای داد قطعا به موفقیت و مهم‌تر از همه "ماندگاری" می‌رسد و "استثناء" می‌شود که البته کار دشواری است.

 

قرار دادن این سه نوع رابطه و در عین حال به اطاله‌گویی نیفتادن در بستر یک درام کاری پیچیده است و دشوارتر تنظیم تعادل در این روابط و چالش‌هاست و این کاری‌ست که در ادبیات ایران گهگاه اتفاق افتاده و در سینمایش به ندرت. ( "هامون" نمونه‌ای مثال‌زدنی از اوج تلفیق و تعادل در این روابط سه‌گانه است.)

 

و "خانه ادریسی‌ها" نوشته "غزاله علیزاده" از این حیث بسیار موفق است. شخصیت‌هایی که تراش‌ می‌خورند تا اوج چالش با خود را تجربه کنند.( رکسانا، وهاب، لقا، خانم بزرگ) خانواده‌ای که ابتدا روابطی سرد با هم دارند و رابطه احساسی عجیبی با مردگان‌شان دارند (خانواده ادریسی با ورود رکسانا به عنوان یک رابط از گذشته به چالشی می‌رسند که البته در آخر متعالی‌ست.) و سرانجام جامعه‌ای که با همه پیچیدگی‌هایش از پس یک دیکتاتوری روزنه‌هایی باز کرده اما رو به خاموشی می‌رود. جامعه‌ای که تحلیل‌پذیر نیست و تضادهای خاص خوش را دارد.

 

"خانه‌ی ادریسی‌ها" در یک کلام رمانی کامل است.

 

رمانی که شدیدا راه به تعابیر اجتماعی و سیاسی می‌دهد ( نظام غالب از پس استبداد )، از جامعه‌شناسی مردمان در یک جامعه توسه‌نیافته غافل نیست ( ریاکاری، مهربانی و تعصب )، نقب به اعماق روح و روان انسان‌ها می‌زند ( گفت‌وگوهای وهاب و رکسانا )، داستان خود را بی‌دست‌انداز جلو می‌برد و در نهایت از لحاظ محتوایی نگاهی بسیار انسانی به آدم‌هایش دارد و همه آن‌ها را با بد و خوب‌هایشان معرفی می‌کند و می‌بخشد.

 

در این راه از تمام تکنیک‌های داستان‌نویسی هم بهره می‌گیرد و البته آن‌ها را به رخ نمی‌کشد و سهل و ممتنع جلوه می‌کند، از فانتزی هم غافل نمی‌شود و قطعا صحنه‌ای که "شوکت" بر بالای فواره آب حواسش به جمع‌آوری "گزارش" از حیاط خانه‌های مردم است با بیانی تصویری اوج این فانتزی‌گرایی بر بستری از واقعیت تمثیلی است.

 

از سوی دیگر رمانی چخوفی به معنای کامل کلمه است، آنجا که چخوف می‌گوید: اگر در داستانی تفنگی بر روی دیوار بود آن تفنگ باید تا آخر داستان شلیک شود. بر همین اساس هر آنچه که در فصول مختلف داستان کاشته می‌شود در جای دیگری به کار می‌آید. شاید برخی توصیفات در ابتدای داستان زائد به نظر بیایند اما دقیقا در جای دیگر کتاب امتداد یا قرینه آن را می‌بینیم که اتفاق می‌افتد. نمونه‌ها فراوانند: توصیفاتی که از وهاب و خیالاتش در ابتدای داستان می‌شود در ادامه داستان یا در همان راستا تعبیر می‌شوند یا با توجه به تغییرات وهاب نقیض آن به وقوع می‌پیوندند.

 

تغییرات بطئی و آرامی که هر دو سوی ماجرا در طول داستان برایشان پیش می‌‌آید آنقدر ظریف در دل ماجراهای روزمره تنیده شده است که تغییر خانواده اشرافی ادریسی با وجود انزوای افراطی‌شان در ابتدای داستان کاملا باورپذیر جلوه می‌کند، به این نمونه که نثر درخشانی هم توجه کنید:

 

" ... بوی مرد لقا را منقلب می‌کرد. وقتی کارگرها برای بیل زدن باغچه‌ها، هرس درخت‌ها و چیدن علف‌های هرز، چند روزی می‌آمدند، در اتاق خود می‌ماند و پایین نمی‌آمد. هر رگه‌ی بو او را به دستشویی می‌کشاند و بی‌وقفه عق می‌زد. ردیف دریچه‌های شمال و جنوب را می‌گشود، از دو سو نسیم می‌وزید، پرده‌های لوله شده، رو به سقف بالا می‌رفت، جار تکان می‌خورد، زیر طاق بلند، باد چرخزنان، زوزه می‌کشید. روزی دو بار خود را با آب و صابون می‌شست. بوی قلیا و کف می‌داد. شب‌ها پس از شام، از قوطی نقشداری پَرِ خشک گل‌های نارنج را برمی‌داشت، در آبجوش می‌ریخت و با قاشقی بلند هم می‌زد. شبکه رگبرگ‌ها نم می‌کشید، منبسط می‌شد و رنگ عوض می‌کرد. بخار روی فنجان بوی سایه‌زار، خرسنگ‌ها و دشت‌های دلمرده را در فضا می‌پراکند. جوشانده را جرعه جرعه می‌نوشید. با چنان نرمش و متانتی که حتی لب‌های او تر نمی‌شد. از پشت میز برمی‌خاست، شب بخیر سردی می‌گفت. ردای گلدار به تن، موها تک‌بافته، دست به نرده، از پله بالا می‌رفت، تا نیمرخ خمیری او در تیرگی پاگرد ناپدید می‌شد...."

 

چنین شخصیت اغراق‌آمیزی تا انتهای رمان و آرام آرام با رنگ‌آمیزی‌ای که از شخصیتش به دست نویسنده شده به چنان تعادلی می‌رسد که در خود تعهدی به آموزش هنرش احساس و آن را عملی می‌کند و این تغییر شگرف آن چنان باورپذیر است که خواننده احساس نمی‌کند نویسنده به او کلک زده است. این احساس البته فقط با خواندن رمان عملی می‌شود و توصیف اینکه ورزش کردن "رشید" چه اثری بر این تحول دارد بی‌فایده است.

 

سوءتفاهم‌هایی که دو طرف ماجرا (خانواده اشرافی و مردمی که حکومت انقلابی جدید آن‌ها را در خانه ادریسی‌ها اسکان داده) نسبت به هم دارند در تقابل‌های مختلف با هم به صورت درگیری یا دوستانه حل می‌شود و اگر چه "شوکت" همچنان ضدبورژوا می‌ماند اما به خاطر صداقت ذاتیش خانم ادریسی، وهاب و لقا را در کنار خود می‌پذیرد و از آن طرف این سه هم می‌آموزند که "عادیت" مردم عادی آنچنان که تصور می‌کردند بد نیست و این رازی‌ست که "خانه ادریسی‌ها" را از تمام آثار مشابهش مثل فیلم‌‌های "بانو"، "ویریدیانا" و حتی "رگبار" جدا می‌کند.

 

جلد اول رمان به خصوص در اوایلش شباهت‌های بسیاری با فیلم " بانو"ی مهرجویی که از قضا ساخت و اتمامش گویا همزمان با این رمان بوده است، دارد؛ ورود عده‌ای از مردمان فقیر به حریم و خلوت خانواده‌ای اشرافی با گرایش‌های روشنفکری و برخوردهایی که از این تقابل پیش می‌آید.

 

در "بانو"، بانو ابتدا از ورود این عده به خاطر تنوعی که برایش ایجاد کرده‌اند ناراضی نیست اما پس از مدتی حضور این افراد تبدیل به کابوسی ذهنی برای او می‌شود که برای رهایی از آن چاره‌ای جز فرار نمی‌بیند.

 

اما نگاه مهربانانه و منصف "غزاله علیزاده" در این رمان باعث می‌شود سیری معکوس در این باره طی شود و حضور بیگانگان و مردم عادی که در ابتدای داستان از قول وهاب ـ روشنفکر اشرافی 30 ساله که زندگیش با کتاب و خاطرات عمه جوانمرگ شده‌اش می‌گذرد ـ این گونه توصیف شده بود:

" چه شور حیوانی‌ای! پوچی و بیهودگی، تعصب و هیجان. چقدر به زندگی و زمین باید چسبیده باشند؟"، در پایان به درک متقابل طرفین می‌رسد؛ "وهاب" با کمک یکی از همان افراد عادی یعنی "رشید" می‌گریزد چرا که جایی برای کتاب‌ها (اندیشه‌هایش) در جامعه جدید نیست. "لقا" اما با شرایط سخت می‌ماند و می‌سازد تا هنرش را آموزش دهد به کودکان و با نوای پیانویش تسکینی باشد بر دردهای مردمی که از چاله به چاه افتاده‌اند و " خانم ادریسی" هم با "قهرمان قباد" به کوه می‌رود تا وعده 50 ساله‌اش را که زیر  انزوا رنگ باخته بود عملی کند.

 

از طرف دیگر شاهد پذیرش منطق خانواده ادریسی در بسیاری از موارد توسط همین مردمان عادی و حتی سرکرده‌شان "شوکت" هستیم که ابتدا تخاصم عجیبی از خود نشان می‌داد؛ عامل برقراری این تعامل منطقی بین طرفین، هنرپیشه تئاتری به نام "رکسانا" ست با شخصیتی پیچیده که هر دو طیف ماجرا را تجربه کرده و در همین حال هر دو سر ماجرا هم به او مشکوکند و هم به او اعتماد دارند، خود او هم در 36 سالگی سرگشتگی عجیبی دارد که در عین داشتن اعتماد به نفس که لازمه یک بازیگر است او را به شدت شکننده کرده.

 

اما شخصیت رکسانا نقطه ثقل داستان است و حضورش از معدود حضورهای قدرتمند"زن" با تمام ویژگی‌هایش که البته مانند "ماهی" در "رازهای سرزمین من" یک "فم فتال" نیست و در عین اینکه مدرن است دارای احساسات منحصر به فرد و مثبت است. "رکسانا" شاید معدود چهره واقعی زن در ادبیات ایران باشد.

 

 همزمانی تیپ‌سازی با شخصیت‌پردازی از دیگر برجستگی‌های این رمان است که با وسواس خاصی مد نظر نویسنده بوده است. افرادی مثل شهردار سابق، کوکان، کاوه، یوسف و تقریبا همه شخصیت‌های داستان به دلیل همان وجه تمثیلی رمان در عین اینکه می‌توانند معرف تیپ‌های مختلف اجتماعی باشند با وجود حاشیه‌ای بودنشان در رمان اما دارای شخصیت‌های کاملا پرداخت‌شده‌ای هستند و گواه این حرف فصلی است که هنگامی که "یونس شاعر"، گذشته آن‌ها را روی دایره می‌ریزد، همه شخصیت‌ها منطبق بر گذشته اکثرا دردناک خود هستند و خواننده احساس می‌کند انگار این داستان‌ها کاملا واقعیت زندگی هر یک از این اشخاص است؛ البته خود ایده‌ی بازگویی گذشته این افراد توسط "یونس" هم بسیار درخشان است و فلاش‌بکی کاملا همخوان با فضای داستان دارد. قطعا در کتابی که بخش زیادی از آن اختصاص به بازخوانی خاطرات افراد اصلی داستان دارد، شاید شنیدن خاطرات این افراد حاشیه‌ای از زبان خود آن‌ها و مثل شخصیت‌های اصلی باعث کسالت خواننده و تکرر در شیوه روایت می‌شد.

 

چه در توصیف‌ها چه در دیالوگ‌ها، جمله‌های کوتاه و بریده اساس کتاب را شکل می‌دهند؛ در عین حال در برخی موارد این جمله‌ها با جدا شدن از هم به وسیله کاما یا نقطه ولی حفظ یکپارچگی خود، تشکیل یک جمله بزرگ توصیفی و درخشان را می‌دهند، مثلا:

 

"... از پلکان بالا رفت، پا به سرسرا گذاشت، طاق گنبدی را نگاه کرد: تنپوشهای آبی رنگباخته، صورتی از حال رفته، ارغوانی گرد گرفته و سبز بی‌رمق چهار پری، در شعله‌یی نیلی بخار می‌شد؛ زیر خیمه شفاف جام ـ شیشه‌ها انگار تبسم می‌کردند، زنجیر گسسته چلچراغ با نفس‌هایشان می‌لرزیدند. وارد تالار شد. بین تاهای رومیزی چشمه‌دوزی، کنار آتش هیزم‌سوز، گربه به خواب رفته بود....  "

 

رمان به شدت مستعد تقلیل داده شدن به رمانی تمثیلی و یک‌بعدی درباره نقد دیکتاتوری ایدئولوژیک است، البته این موضوع هم یکی از تم‌های اصلی کتاب است اما ندیده شدن و نخوانده شدن رمان در طول این سال‌ها حداقل در این یک مورد به نفع کتاب تمام شده است و باعث شده امثال دوستان "شهروند امروزی" که مدعی کار تخصصی هستند اما تخصص آن‌ها در تقلیل دادن هر اثر چند لایه هنری به تمثیلی سیاسی است، نتوانند آن را به ابتذال بکشانند.

 

در کلامی دیگر "خانه ادریسی‌ها" رمانی "منصف" است؛ از آن جهت که شخصیت‌های داستانش را دوست دارد و شخصیتی ایجاد نمی‌کند تا نفرت خواننده را برانگیزد و شخصیتهایش "محقند".

 

شاید زمان نوشتن این رمان در منصف بودنش بی‌تاثیر نیست، کتاب در سال 69 نوشته شده و در بهار 70 منتشر؛ زمانه‌ای که خیلی چیزها شکست خورده و به انتها رسیده بود ولی خیلی چیزهای دیگر هم مثل آرمان‌گرایی به صورت افراطی نفی نمی‌شد؛ نفی‌هایی که این روزها در قالب رمان، جایزه آرمان‌ستیزان افراطی که نام "فرمالیست" به خود داده‌اند را می‌گیرند و یا در قالب کتاب‌های خاطرت چاپ می‌شوند و لجن می‌پاشند به هر آنچه که روزی "آرمان" بود و حالا ......

 

" بروز آشفتگی در هیچ خانه‌یی ناگهانی نیست؛ بین شکاف چوب‌ها، تای ملافه‌ها، درز دریچه‌ها و چین پرده‌ها غبار نرمی می‌نشیند، به انتظار بادی که از دری گشوده به خانه راه بیابد و اجزاء پراکندگی را از کمینگاه آزاد کند...."

 

 هادی احمدی

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 19:55  توسط   | 

من و انصاری حالا دیگر وسواس گرفته‌ایم مطالبی را که بر وبلاگ می‌فرستیم با کیفیتی باشند که بعدها از آنها دفاع کنیم، به همین خاطر است که نزدیک 20 روز است مطلبی روی بلاگ منتشر نکرد‌ه‌ایم؛ کمبود شدید وقت و گرفتاری‌های کاری هر دویمان هم مزید بر علت شده است تا این وبلاگ بی‌مطلب بماند.

 

شخصا سوژه های زیادی در ذهن دارم اما همه آن‌ها برای تبدیل شدن به یک مطلب جمع و جور و شسته رفته وبلاگی نیازمند کمی وقت گذاشتن است که من فعلا ندارم؛ دیدن یک فیلم، مرور یک رمان، جمع‌بندی یک موضوع اجتماعی در ذهن و چیزی شبیه به این‌ها که البته کمی تمرکز هم می‌خواهد، البته که این یکی را اصلا ندارم در شرایط کنونی!

 

امیدوارم فرصتی گیر من و انصاری بیاید تا بیشتر به این بلاگ برسیم که حالا به نوشتن در آن علاقه‌مند شده‌ام و در مورد مطالبی که در پست اول این بلاگ نوشته‌ام تا حدی تجدید نظر کرد‌ه‌ام.

 

وقت داشته باشیم هر دو می‌نویسیم اگر نه باید در این بلاگ را تخته کنیم!  

 

هادی احمدی
+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 23:19  توسط   |