تبليغاتX
زیرسیگاری - ترانه فراموش شده

زیرسیگاری

یادداشتهای 2 هادی

ترانه فراموش شده

 

با شروع شدن آهنگ  و شنیده شدن آوای گوش نواز ویولونها، ناخود آگاه به یاد موسیقی کلاسیک اروپایی می افتیم. نوشتن نت ها و ترکیب بندی سازهای بکارگرفته شده، بقدری استادانه انجام گرفته که هر دوستدار موسیقی، در همان ثانیه های اولین با کمی توجه به چیزی که میشوند، متوجه میشود که با یک کار کاملا متفاوت از آثار رایج موسیقی در دهه پنجاه روبروست، اما شاید به سختی بتواند باور کند که مشغول گوش فرادادن به یکی از درخشانترین این آثار است.

" تو هم با من نبودی یار

مثل من با من

و حتی مثل تن با من!"

صدای بغض آلود فرهاد در بیان اولین واژگان ترانه، خبر از یک اثر تراژیک میدهد.

"تو هم با من نبودی،

آنکه میپنداشتم

باید هوا باشد!"

شروع اثر بقدری کوبنده است که مخاطب را در یک فضای معلق نگه میدارد،

" و یا حتی

          گمان میکردم این تو

                   باید از خیل خبرچینان جدا باشد"

چیدمان المانهای فضاسازی، توسط شهیار قنبری در سرودن این ترانه بقدری با وسواس انجام گرفته که در همین ابتدای کار مخاطب را در یک فضای کاملا مشکوک قرار میدهد. شاید جفای بزرگی باشد در حق این اثر اگر بگوییم که این فضا، همان فضای مشکوک آشنا و ملموس است برای آنانکه که جو سیاسی سالهای قبل از انقلاب را، تجربه کرده اند.  جفا است اگر با هر محکی، جز محک هنر این اثر را بسنجیم.

  خواننده با جسارت تمام خبر از تفرقه میدهد، شاید اگر خط نهم شعر را حذف کنیم، شباهت بسیاری بتوانیم پیدا کنیم با تصنیفها و سرودهای احزاب سیاسی دهه پنجاه، اما فرهاد "تو" ی مخاطب هنر را هم جزو تمام خبرچینان قرار میدهد و شنونده از اینکه آماج سرزنشهای خواننده قرار میگیرد، غافگیر میشود.

"تو هم با من نبودی!

تو هم از ما نبودی!

آنکه ذات درد را،

                   باید صدا باشد!

و یا با من چنان همسفره ی شب

باید از جنس من و عشق و خدا باشد

تو هم مومن نبودی،

                   برگلیم ما

و حتی

                   در حریم ما"

شاید میپندارید که من بیخود شده از خویش، در برابر اسمهایی که در پشت این اثر قرار گرفته اند، کوششی بی نتیجه یا مبالغه ای نه در حد اثر، میکنم تا شاید موفق شوم به اثبات شاهکار بودن این ترانه که خود آن را دیوانه وار دوست دارم. اما کافیست فارغ از هر گونه دلبستگی یا بی تفاوتی خاص،  نگاهی به این تابلوی نقاشی آهنگین  بیندازید .

فرهاد شاید یگانه مرد قابل اعتماد اجرای این چنین اثری بوده است. گویی که اجرای فرهاد، بدون یاد آوری صورت مظلوم او امکان پذیر نیست. گویی که فرهاد خود شعر را سروده و خوانده است.

 فرهاد را در این اثر همچون دیگر آثارش دوست دارم. همچون فرهادی که نه در پی آن آرمان گرایی پوشالی ایست که خوانندگان هم دوره او داشتند و نه داعیه آوازخوانی حق و حقیقت را دارد چنانکه دلچسب روشنفکرمابان روزگار او بود.

فرهاد در این اثر سرتا پا اعتراض است و بس.

انسجام تکرارناشدنی  شعر،آواز و صدای سازها به همراه نتهای اسفندیار منفرزاده در آخرین قسمتهای  "آوار " که بی شک تبلور فرزانگی در موسیقی است ، رهاوردی جز غصه به همراه ندارد.

" ساده دل بودم

          که میپنداشتم

          دستان نا اهل تو باید،

          مثل هر عاشق  رها باشد

تو هم با من نبودی

          یار

                   ای آوار

                             ای سیل مصیبت بار!"

هادی انصاری

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:45  توسط   |